نیکا جاننیکا جان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نیکا قاصدک

بیرون رفت های ما سه نفر

هوای بهار اینقدر خوبه که هر روز عصر آدم وسوسه میشه یه سبد برداره و توش یه فلاسک و دوتا لیوان و میوه بذاره و بزنه بیرون از خونه. دیوارهای خونه هم کوتاهتر میشه و روشنایی خونه کم و آدم رو بیشتر ترغیب میکنن به بیرون رفتن. شاید هم اونا از دیدن قیافه های خسته ما کلافه شدن و می خوان یه کم تنها باشن.       ...
2 ارديبهشت 1394

گردش در روز تولد

روز جمعه من و آقااحسان تصمیم گرفتیم به نیکا خانم حسابی خوش بگذره. اول که تو حیاط حسابی با هم بازی کردیم. بعد از اون به دلیل خراب شدن یخچال مجبور شدیم مواد غذایی رو خونه بابام ببریم. اونجا هم به نیکا گلی خیلی خوش گذشت. عصر هم نیکا رو پارک بردیم و 9 شب به خونه برگشتیم.   یهو هوا سرد شد و من لباسی برای نیکا نبرده بودم. مجبور شدم یکی از بلوزهاشو تنش کنم.   دو تا از مهربونترین انسانهای روی زمین اینم پایان یک روز مهیج و شاد برای خانواده. شکر گذاری خدای بی همتا نیکا میگه: مان صبا بریم وصو(منظور همون وضوء)، بعد از وضو سریع سجاده رو پهن میکنه و میگه الله بوخون و از نماز فقط کلمه الله ...
23 فروردين 1394

از هر دری...

کارهای نیکا شیرین تر شده. لباس هاشو بزور تنش میکنه. هرچند کامل نمیتونه دستاشو از بلوز دربیاره و یا ایستاده شلوار پاش کنه ولی همین هم برای من کلی ارزش داره.تلاشش برای بستن زیپ لباس ها خیلی زیاده و تا جایی هم موفقیت آمیز بوده. حرف زدنش خیلی بهتر شده. سعی میکنه هر کلمه ای که بهش بگم ادا کنه. جملات 4 کلمه ای میگه. عروسکهاشو خیلی دوست داره. بهشون غذا میده. لباس تنشون میکنه. شیر میده و میخوابونه.جدیدا پوشک هم براشون میذاره . خدارو شکر بچه بد غذایی نیست و تقریبا همه چیز میخوره و بیشتر از هر چیزی از مواد گرد خوشش میاد و به همین خاطر منم خیلی از خوراکیهاشو گلوله میکنم و به قول خودش براش قِل قِل درست می کنم. هر وقت از دستش ناراحت میشم زود بغلم میکنه ...
10 دی 1393

خونه مادربزرگ

هر تعطیلی که پیش بیاد ما راهی ایلام می شیم. نیکا این بار توی ماشین اذیت نکرد و جالب این بود به محض رسیدن خونه رو شناخت و فوری داد زد: "مامان". همه اعضای خانواده رو می شناخت و مثل دفعه قبل بیتابی نکرد. مدام عمه کوثر رو صدا میزد و یک لحظه نمیذاشت به کارهاش برسه. هوای نسبت به خرم آباد گرمتر بود و یک روز فرصتی پیش اومد که نیکا بدون لباس گرم توی حیاط بازی کنه. چادر ها همچنان برقرارن و مردم از ترس زلزله زیر چادر می خوابن. شب اول هم زمین با یه زلزله 4/5 ریشتری از ما پذیرایی کرد. منم که موقع زلزله تنها کاری که کردم بغل کردن نیکا و فرار کردن بود. روز دوم موفق شدیم بریم خونه نیمه کاره جدید رو از نزدیک ببینیم. نیکا و عروسک بچگی های من ...
3 دی 1393

بازم محل کار مامان

نیکا گلی رو دیگه همه اعضا میشناسن و باهاش بازی میکنن. نیکام که عاشق کتاب و اسباب بازی. هرچی بزرگتر میشه کارهاش شیرین تر میشه. نیکا مشغول آجر بازی ژست عکس گرفتن خب دیگه دخترخانم بزرگ شده و می خواد کتاب آدم بزرگا رو بخونه و پایان یک روز خوب ...
23 مهر 1393

هجده ماهگی

این روزها روزهای خوبی است. پر از حس های زیبا هستم. قشنگی این روزها با زیبایی طبیعت عجین شده است. روزهایی که نیکا بزرگ و بزرگتر می شود و من به گردش روزگار مینگرم و سرمست از این همه نعمت، شکر معبود را بجا می آورم. گاهی که خسته می شوم و چشمانم را می بندم، صدای دخترکم مرا مدهوش میکند و با زبان بی زبانی به من می گوید: مادرم، کنارت هستم. و با بوسه ای، آرامشی عجیب به من هدیه میکند. و می دانم که خدا دارد با من حرف میزند و نشانه ای از عظمت خویش را دربرابر دیدگانم نمایان میکند. و اما پدر... وقتی نیکا را در آغوش میگیرد زمان برایش معنا و مفهومی ندارد. دلبری های دختر، پدر را از تمام فکر ها و دغدغه ها رها کرده است و پدر جز وجود گرمابخش دختر به چیز د...
21 مهر 1393

پیتزا زعفران طلایی

نیکا خانم عاشق سیب زمینی سرخ شده است. تموم سیب زمینی ها رو خورد. نوش جان عزیزم بعدش خانم خانما بهانه چنگال رو گرفت. نیکا خیلی خوب با چنگال غذا می خوره. و ناگهان.... بعد از غذا هم میز کناری ازم اجازه گرفتن که دخترشون با نیکا عکس بگیره   ...
4 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نیکا قاصدک می باشد